تبليغاتX
روزمره ها...

روزمره ها...

 

علمی که به جستجوی ان خوار شوم...

انگشت نما نشان در انظار شوم...

افضل به جهالت ز جهان بندم رخت

تا انکه به بس عیب سزاوار شوم...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:23  توسط   | 

 

 

گذشت ان روزهایی را که یـک زن

ز حرف و فعل نادانان برنجــــــد...

نشیند گوشه ای چون توده ای گِل

عیارش را به جنســـیت بسنجد...

 

...

 

گذشت ان روز هایی را که یک زن

فقط سرگرم فعــــــل خانه گردد...

نشیند گوشه ای چون مرغکی کور

ز احوال برون بیـــــــــگانه گردد...

 

...

 

گذشت ان روزهای را که یک زن

دهانش را ببندد تا نتــــــــــازند...

به سویش مردمانی پست و نادان

بترسد تا برایـــــــش تم نسازند...

 

...

 

کنون یک کودک دختر چونان شیر

تواند تا بلــــــرزاند جهـــــــان را...

به شعری نکته ای حرفی کلامی

بهم دوزد دهـــــــان این و ان را...

 

...

 

اعظم شادکام

 

این شعر رو در پاسخ فرد ........ی نوشتم که جرات نوشتن نظر

نامربوطش رو بطور علنی نداشت .......

بخاطر این لحن از بقیه دوستان عذرخواهی میکنم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10:47  توسط   | 

 

بی شک ازل در طالعم  تاسی به طاق افتاده بود...

شاید چو زادم مادرم  مه در محــــــــاق افتاده بود...

 

گر دیده بودم روزگـــــــــــار  اینسان برون ارَد دمار

مانند اکنون این قلــــــــــم از اشتیاق افتاده بود...

 

حافظ که عمری میسرود  از مستی میخانه بود

دائم بقولش هر دمی  می در مذاق افتاده بود...

 

ورنه در این دوران اگــــــــــر  بود و چنینش در به در

نظمش پریشان گشته از  رسم و سیاق افتاده بود...

 

محنت کش تقدیر اگـــــــــــــــر بود از قضا و از قَدَر

بی شک ز دستانش قلم  زین کار شاقّ افتاده بود...

 

میدید اگر صد رنگ و رو  بر هر نفر بس سمت و سو

ان طایر فکـــــــــــرش دگر از افــــــــتراق افتاده بود...

 

ار کنج زندان می نشست  از جمع مردم می گسست

از پرسه و حظ در بـــــــــــــــر باغ و رواق افتاده بود...

 

موج قَدَر از هر طــــــــرف  گر مینمودش در هـــــــدف

مانند دریا در سکـــــــــــــــون  از طمطراق افتاده بود...

 

اعظم شادکام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 20:4  توسط   | 

 

به بالا بنگرم جرم است انگار

چنان تک تک مرا دیوانه خوانند

برایم داستان ، صغری و کبری

بچینند و بسی جانانه خوانند

 

که

 

نشسته در قفس یک کنج و گوشه

و گه گاهی گهی اواز دارد

و وای ، الله اکبر ، گر بخوانم

بگویندم سر پرواز دارد

 

و

 

کلیداش باز یابید ار شکسته

رها سازیدش ان تا اسمانها

سه تارش با نوای اشکش امروز

رسیده تا تمام کهکشانها

........

 

وگر گویم روانم در شکنجه است

بخواند عقلم و گوید مرا ایست

که هیچت جز سکوت از کلِ بازی

مفرّ و راه حل و چاره ای نیست

 

زمانه این چنینت چون رقم زد

بباید تن دهی بر هر چه اید

نمی دانند شاعر کی تواند

شود ساکت به هر باید نباید

 

اگر کوچکترین حرفی زنم هم

به رنگ و جوهر و اهنگ دیگر

بگویندم جدا از سایرین است

سخن گوید به لحن و رنگ دیگر

 

اگر ارام ، دور از اب و اتش

نشینم ، صخره خوانندم ، و گاهی

شگفتا زین قضایایی که گویند

سیاست میکند بر صید ماهی

 

اگر حرف حساب اید ز نایم

بگویند احتمالا اینچنین است

که در ضرب است و در تقسیم و تفریق

کمی رو ، بقیه اش زیرِ زمین است

 

اگر گردم حدیث و راوی عشق

بگویندم که شمشیرش به دست است

زبانش چون خط حامل به اهنگ

نُتش نیمی بلند و نیم پست است

 

بگویند هم جهت با سوی ساعت

به طور دائما خودکار گردد

شده بنیان گذار مکتبی نو

به چشمی نو ببین بیدار گردد

 

وگر گویم چو گل باشید سلامت

بگویندم که گلگون کرده چهره

کنندش ترجمه اینسان که خواهد

بماند مستمر همچون ستاره

 

نجات ار یابم از کلی هیاهو

برایم نقل این دیگر عجیب است

که جانم گر بخارد از تب و درد

به پندار گروهی این غریب است

 

نمیدانستم اینرا تا به اینجا

مگر خاراندن جان اشتباه است؟

و یا در صحنه و میدان شطرنج

چنین حرکت بدین سان اشتباه است؟

 

اگر گویم که گم گردیده راهم

بگویندم که از جام شراب است

که بوی می میاید از لبانش

ز میخواری چنین دهنش خراب است

 

اگر نام خدا را برده باشم

خدا فهمد که حرفم بوده است راست

که هر که اشنا با اهل عشق است

رسد از خاک تا خالق که بالاست

 

اگر در اب پاک چشمه ساران

دهم صیقل به می ایینهء جان

چنان چپ چپ نگاهم مینمایند

ولو ، سازم وضویی طبق فرمان

 

وگر گویم ز درک نور این دل

بگویندم که هر حرفش شعار است

مگر از پرچم میهن سرودن

برای اولین رتبت ، و بار است؟

 

چه گویم بیش از این هایی که گفتم

( که بیش از این مجال گفتنم نیست)

چنان ماندم به کار و فعل این جمع

که حتی لفظ و حال گفتنم نیست

 

اعظم شادکام (دریا)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:34  توسط   | 

اگر پشتکار دارین با برنامه ریزی می تونین در زندگیتون موفق بشین.

با ایمان به خدا که :  الله نور السموات و الارض

به همین اسانی........

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 6:48  توسط   | 

 

 

عیدتون مبارک

 

سالی اید، امده ســــالی به سر...

در روال و گردش شمــس و قمر...

پس بخاطر دار این کوتاهِ عــــــمر

طی شود هم بهر خود هم بر دگر...

 

اعظم شادکام(دریا)

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:28  توسط   | 

چندیست نغمه هایم خشکیده در گلویم...

چندی نمیتراود می از لب سبویم...

پر گشته خانهء دل از صد غزل و لیکن

تا می گشایمش در میریزد ابرویم...

بس نکته های باریک دارم به هر کلامم

از درز این دلم کِی رد گشته تار مویم...

ایکاش فارغ از هر تعبیر این و ان تن

میشد بدون تفسیر شعر و غزل بگویم...

دانم که مثل هر بار از این غزل دوباره

صد تیر ظن نشانه خواهد رود بسویم...

                                                  اعظم شادکام(دریا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 7:23  توسط   | 

 

به والله رونقی دارد چنان بازار نامردی...

نمی بینم به انسانها بقدر ارزنی مردی...

ز انسانهای این دوران ندارم گرمی خاطر

ز دنیاتان شده قلبم چنین اماج دلسردی...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:39  توسط   | 

 

گمان کردند گر بســتم دهــــانی...

بُوَد از روی عجـــــــــــز و ناتوانی؟

بیا ای انکه گفتی این سخــــن را

سُرا اشعاری اینــسان گر توانی...

                                      اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:39  توسط   | 

 

ای داد از جهانی کانصاف مرده باشد...

هر ادمی به نوعی چون سرسپرده باشد...

هر تن که بسته عهدی ، یا عهد را شکسته

یا عهد بسته را نیز از یاد برده باشد...

وقتی که محتسب نیز بیش از تمام مستان

جام لبالب از می ، در عمر خورده باشد...

جاییکه مردمانش بس بیخبر ز سایر

بی فرق و بی تفاوت شاد و فسرده باشد...

ان تن که میکند درک ، اندر گلوی خسته

بی هر کلام  و حرفی ، بغضی فشرده باشد...

ای داد از جهانی کانصاف مرده باشد

حتی دلیل ره نیز راهی نبرده باشد...

                                            اعظم شادکام (دریا)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:43  توسط   | 

دنیای اطرافمون شده اینجور دنیایی و نشستیم و نظاره میکنیم:

حالم بهم میخوره

 

این نوا در حنجری گر بیصـــدا شد بی خیال...

گر تنی قربـانی دوز و ریــــــــا شد بی خیال...

 

اندر این اوضاع اشفته که هر کی هر کی است

گر تنی از ره رسید امد خــــــدا شد بی خیال...

 

گرد یکدیگر نشسته جمعمان جمع است و جور

کودکی از مادرش دور و جـــــدا شد بی خیال...

 

ازمون بر جای حیوان روی انســـــان میشود

گر فدای ازمونـــــها یا خطــــــا شد بی خیال...

 

 دیده را بر ادمیــــت بسته ،حرفـــــش میزنیم

ادمی قابیــــلِ هابــیلِ حــــــــوا شد بی خیال...

 

انچه داریم پس بباید محـــــــــکمش مانَد بجا

گر تنی در این وسط عمرش فنا شد بی خیال...

 

                                 اعظم شادکام(دریا)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 20:46  توسط   | 

امروز برای دیدن مدرسه ای که در موردش نوشته بودم به ادرس

داده شده رفتم...یه مدرسه دخترانه ایرانیان...از دبستان گرفته تا

دبیرستان...

برام دیدن چنین محیطی جالب بود...مدرسه ای با  معلمین زن و تعداد

کمی معلم مرد...در کل برام دیدنی بود...بچه ها بسیار بازیگوش و

مدیر و معلمها پرحوصله...

دوستمون چند تا کتاب برای مطالعه بهم دادن که بخونم...بسیار خوندنشون

برام در مدتی که اونجا در دفتر مدرسه نشسته بودم جالب بود...و مفید...

باعث شد توی همون مدت کم چیزای زیادی یاد بگیرم...

بعد از اون دوستمون برای رفتن به یه صرافی برای پول رفتن و باهاشون

برای دیدن یکی از مکانهای خرید رفتم ...بازدید از مراکز خرید همراه با

یه استاد ادبیات که تسلط کافی بر زبان داره کمک کرد که بهتر بشه

فضا دستم بیاد...

خرید مواد غذایی و میوه و نان و....البته نانها رو که نمیشه خورد و اتفاقا

یه نون جو خریده بودم که فقط به درد کتک کاری میخوره...

چیزی که در مالزی فراوون دیده میشه مرکز خریده...

به هر حال بخاطر اینکه در کشوری غریب معلم ادبیاتی دیدم که برای وزن های

شعر و صرف و نحو عربی و دستور زبان میتونم روی محبت و کمک پدرانه شون

حساب کنم شانس اوردم...

چند تا زن مالزیایی هم هستن که اگر زحمتی دارم برام واقعا مثل یه خواهر

انجام میدن...

به هر حال تا بحالش که انگار خدا هر جا میرم حواسش هست...

بازم از اینجا مینویسم...

البته بزودی برای یه مدت برمیگردم ایران تا کارای نیمه تمومم رو تموم کنم...

فعلا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:48  توسط   | 

این چند روز جاهای مختلفی از مالزی رو دیدم و با

افراد مختلفی از اهالی مالزی و ایرانیهایی که در مالزی

هستند برخورد کردم...

چند روز قبل در یه کتابفروشی به کتابهای کمک اموزشی

بچه های اینجا نگاه میکردم ...البته من چندان به کتابهای

بقیه جاها وارد نیستم ولی با مقایسه این کتابها با کتابهای ایران

و نیز کتابهایی که دختر عموم از امریکا اورده بود (اونجا مدرسه میره)

متوجه شدم که تقریبا در بین کشورها در سنین مشابه

ریاضی و علوم و بقیه دروس با کمک عکس و تصاویر به بچه ها

یاد داده میشه...البته توضیحات و سطح اونها در کنار این تصاویر

از جایی به جایی متفاوته و سطح علمی اون متفاوت تر...

چند روز قبل توی ترن در حالیکه برای دیدن یه نقطه از کوالالامپور میرفتم

یه اقامعلم ایرانی رو دیدم...برای معلم ها قدر قائلم ...شاید چون بابامم

معلم بودن...این اقا معلم ظاهرا به  ایرانی اش در اینجا درس

ادبیات میده...خیال کردم که اگر مدرسه ایرانیها رو در اینجا ببینم

بد نباشه...فردا باید برم...هیچی که نباشه لااقل میتونم از نزدیک

 با وضعیت اموزشایرانیهای اینجا روبرو بشم...

تا الان ندیدم اینجا برای اموزش توی

تلویزیونش چیزی به شکلی که در ایران داریم مشاهده بشه..

البته دروغ نمیگم چون  احتمال داره در سطح عالی هم بوده

ولی من ندیدم...نهایتا میپرسم...

شایدم کلاسا حوالی سفارت و نمایندگی وزارت خارجه باشه ...

گمان نکنم کل دانش اموزانش بیش از یه کلاس باشه...کسی چه

میدونه شایدم بود...تا بازدید نکنم نمیشه گفت چه جوریه...

کشکی که نیست...همینجوری تحقیق و تفحص نکرده و بی

پایه و مبنا پیرامون هر موضوعی اطهار نظر کنم...افتخار نیست که...

به هر شکل این روزها دارم سعی میکنم افراد مختلف با ملیتهای

متفاوت رو ببینم ..از مالزیایی گرفته تا عراقی و ایرانی و چینی و

هندی و..و....و....و......و بشناسم...

تا افراد و قومها رو نشناسی و فرهنگ و خلقیاتشون رو ندونی نباید اطهار نظری

کنی...فعلا فقط دارم ادما رو میشناسم...سعی میکنم برای پستهای بعدی

مطالبی رو با تصاویر و...بذارم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:23  توسط   | 

این چند روز سعی کردم جاهای زیادی برم و تصاویری بگیرم تا ببینین...

یه جا که برام دیدنی بود پارک پرنده ها و پروانه ها بود...بسیار شبیه به پارک

اصفهانه ولی در ابعاد وسیعتر...البته در اصفهان تنوع جانوری بیشتری

وجود داشت...

ورودیش زیاد نبود ...حالا دقیقا یادم نیست ولی چند رینگیت و چند سنتی بیشتر نبود...

اگر میتونستم چنین جایی رو در کرمان درست میکردم...

 

این عکسها رو از طبیعت اونجا و جانورانش گرفتم...

تصاویر رو ببینین:

این یه خرگوشه...

چه ربطی به پرنده داشت

اگه تصویرش اینجوریه بخاطر سایه هاست و این سیمایی که جلوه تصویرو گرفته

..........

اینم چند تا جــــــــوجه

بینا بین جوجه ها دو سه تا سیاهم بود

از نمای دور شبیه مـــوشـــن

.....

اینم تصویر اسکلت یه شترمرغ

میگین چند تکه استخون داره؟

یه جا خونده بودم حدود ۳۲۲ تا ولی این فقط یه شنیده است

چیزی از واقعی بودنش نمیدونم

یه نوع رقصم از روی حرکات زنده هاش برداشت شده

.

........

اینم انواع گلها

......

اینم یه جغده...نمیدونم چرا میگن شومه...

عکس گرفتن ازش اسون نبود چون دائم کله اش میچرخید

بریم حرفای بهتری بزنیم ممکنه یه وقت کابوس ببینیم

...

این واقعا یه عکس توپه

این احساس و توهم بهت دست میده

 که هنگام عکس گرفتن ازش فیگور گرفته

انگار یه دامن چین چینی پوشیده عین عروسکا

صداشون کر کننده بود

 

....

فعلا این هفت تا عکس باشه...

بازم عکس میگذارم ...البته باید ببخشین که با وجود حرفه ای نبودن

این کارو میکنم ...چون تا بحال استادی نداشتم و دستی هم بر دوربین

و حلقه فیلم نداشتم...

و فقط قصدم نشون دادن جاهایی هست که ازشون بازدید کردم...

وگرنه میدونم که برای موفقیت در هر کاری باید از روی اصول پیش رفت...

...

این بخش رو اختصاص میدم به تصاویر جدی تری از جاهای مدرن تر...

این شهر مدرن کوالالامپوره...معماری اون بسیار قابل توجهه...و برخی ساختمانهاش

شکوه و فرّ خاصی داره...

باید با ترن میرفتی اونجا...هواش نسبتا سالم بود...و اسمونش صاف...

با اینکه مدرن بود و نوساز باورت نمیشد هیچ اثری از سر و صدای زیاد

در محیطش نبینی ...مردمش بصورت عادی زندگی میکردن...

نمیدونم برای ساخت اونجا از چه چیزی یا چه کسی الهام گرفتن ...بقولی

کارشون بیسته ...

و حتما سرمایه و مغزای زیادی در مورد ساخت اونجا به اندیشه نشستن...البته

قدرت استدلـــالم زیاد بالا نیست ولی طبق فلسفه خودم بنظر میرسه

که در حضور ساختمانهای بلند سعی کردن جوری بسازن که

 ارامش شهرم حفظ بشه...

 والبته ایمنی ، مضاف بر اینکه اگر دچار خطر بشن

راه نجاتی نیز برای تــــرک این مکانها و هدایت افراد به مکانهای مناسب بمونه...

از یه خانم در مورد مکانهای اونجا پرسیدم ، گفت چند مسجد

هست که مراسم دعا و...در اونجا دارن...

چیزی که جلب نظر میکرد این بود که افراد باحجاب به نسبت

مرکز شهر زیادتر بودن و در ملـــاء عام کمتر بی حجاب میدیدی...

هوای دارای نم  رودی که در درونش در اون زمان هشت تا قایق

در حال حرکت بود ، و هزاران جای دیدنی که به حق یکی از یکی

دیدنی تر بود ...خب واقعا وقتی جایی رو می بینی باید در نوشتارت صادق

باشی...

اینجا چندتا تصویر هست که میتونین ببینین...البته کم رنگ هست

و تعدادشم کمه ...خیلی دوست داشتم برای شما تصاویر کاملتری بذارم

ولی وقت یاری نکرد و به همین مختصر بسنده کردم...

انشاءالله یه چند تا تصویر رو برای دفعه بعد میذارم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:48  توسط   | 

از اونجایی که تا یه فرد بخواد با شرایط اب و هوایی و غدا و اشامیدنیهای

یه نقطه بسیار دور از کشورش خو بگیره طول میکشه تا مدتی دچار

مشکلات غذایی میشه...غذاهایی که اینجا وجود داره تقریبا تمامشون

بسیار تند و تیز هستن...تقریبا بیشتر از یه هفته است جز شیر و میوه و

شیرینی و شکلات و کمپوت و چند تا دونه نخم مرغ چیزی نتونستم بخورم

دیروز تصمیم گرفتم برای شام به یه رستوران برم شاید بتونم با طعم این غذاها

کنار بیام...جالب اینکه اشپز و کارکنان اونجا چنان با تعجب نگاه میکردن انگار

چیز عجیبی دیدن...بعدا متوجه شدم که چون ایرانیها نمی تونن از غذاهای خاص

اینجا بخورن کمتر به رستورانهای اونها میرن...خب اونا با کنجکاوی نگاه میکردن و

غذایی که سفارش داده بودم برنج بود با مرغ ...ولی چشمتون روز بد نبینه

با خوردن اولین لقمه اشک از چشمام راه افتاد و اگر نوشابه برای خوردن نبود

خفه میشدم ...حالا تند بودن غذا یه طرف ، ادویه ای که میزنن رو نمیشه خورد...

عجله رو بهانه کردم که بیام بیرون و رفتم صورتحساب غذای نخورده رو بدم

دیدم که با خنده گفتن ایا خیلی تند بود؟ اینجا فهمیدم اولین نفری نبودم که

این بلا سرم اومده...به هر حال تجربه ای شد که سراغ رستورانها و غذاهای ناشناس نرم...

اینم اون غذا

اگر توی ایران یه گردهمایی غذاهای مختلف دنیا و میوه ها و شیرینیهای مختلف بود

چیز جالبی میشد تا مردم با انواع میوه و محصولات و غذاهای جهان اشنا بشن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 9:4  توسط   | 

از اونجایی که چند وقتی هست که دارم در مالزی بسر میبرم

میخوام کمی در مورد این کشور بنویسم...طی این مدت کوتاه

موفق شدم برخی مناطق اینجا رو ببینم...اگر بخوام کلاهم رو

قاضی کنم این کشور جالبیه...مردمانی داره خوشرو و خوش برخورد...

کافیه شما بهشون بگین که نیاز دارین به چیزی ، تا چنان رفتار

و منشی از خودشون بروز بدن که احساس کنین سالهاست پیوند

عمیقی با اونها دارین...از تاریخ اینجا چیز زیادی نمیدونم...چیزی که

در این جا بسیار چشمگیره ، ساختمانهای سیمانی بلند ، مساجدی

با گنبدهای جالب ، غارهایی که وقتی پا به درون اونها میگذاری

باور اون محیط برات ساده نیست ، بازارها ، مناظر عالی ، موزه ها

پارکهای ملی و پارک اهو و پرنده و پروانه....و..و...

و در کل  این مناطق حتی در کنار اتوبانها انواع گیاهان رشد کرده

که جلوه خاصی به شهر داده ...تقریبا جایی رو پیدا نمی کنین که

چشمتون رو خیره نکنه...چنان عصر جدید رو با قدیم پیوند و اشتی دادن

که ادم باورش نمیشه...

برای دیدن اطراف سعی میکنم بیش از وسایل نقلیه ، پیاده و اروم اروم

این طرف اون طرف برم تا تمام جاها رو خوب ببینم...البته باید حواسم جمع

خودروهایی باشه که درست در جهت معکوس اون چیزی که در ایران هست

حرکت میکنن...اینجا بندرت می بینین کسی بوق بزنه..البته قدغن یا ممنوع

نیست ولی سکوت رو رعایت میکنن و با این کارشون ارامش دلپذیری رو

ایجاد میکنن...

در مورد موضوع خدا ، هر فردی در اینجا بنحوی کنار اومده و عقاید شخصی اش

رو داره ...از ادیان مختلف اینجا گرد اومدن و هر کدوم به نحوی به خدایی ایمان دارن...

انواع ادمها...بت پرست تا ...و...و...

از نظر شرایط اقلیمی اینجا اکثرا مه میگیره و در حال بارشه و اگر بلافاصله و

سر بز نگاه خودت رو به جایی نرسونی و منتظر بشی تموم بشه می بینی که

به انی خیس هستی...

در حقیقت اینجا فصل سردی وجود نداره و رویارویی با سرما نداریم...حداقل من

که ندیدم...البته نمیتونم مدعی باشم که به همین چند روز اطلاعاتم زیاد

شده ولی فکر کنم یکم به محیط اشنا شدم...

مردمان اینجا ادمهای بسیار پویایی هستن ، چنان در این گرما تند راه میرن

که ادم حیران میشه ...هر چی باشه اینجا استخون ترکوندن...

اونها به زبانهای مختلف صحبت میکنن...اکثرا به انگلیسی مسلط هستن

ولی لهجه دارن...اوایل واسم مشکل بود فهمیدنشون و جوری نگاهشون

میکردم که احتمالا میگفتن بیسواده...ولی اروم اروم راه افتادم...

مردمان جالب هستن...داری راه میری میگن بنشین تصویرت رو نقاشی کنیم

و با الهام از واقعیت پنجره و زاویه دیدشون رو ترسیم میکنن...بنظر واقعی میاد

تصاویری که میکشن...

ادمهای پر جنب و جوشی هستن...اکثرا می بینی یه زن تنها داره کار یه باغبون

رو انجام میده...در استانه یه چمنکاری چنان استادانه به کارش میرسه انگار

از جان و دل حامی بلامنازع این بخش گلچین شده از کنار اتوبانه...

این روزها داریم به سال جدیدشون نزدیک میشیم و هر جا پا میگذاری

می بینی که انواع شیرینیها که با قند و شکر و فندق و گردو و مغز پسته

و بادوم تزیین شدن و روی اونها کلمه سال جدید مبارک به زبون خودشون

نوشته شده چشمت رو خیره میکنه...ظرفهای جالب مینا کاری ، البته فکر کنم

چیزی شبیه مینا کاریهای اصفهان و ..و....که برای هدیه قرار دادن و...و...

خلاصه بسیار دیدنیه...

در بخش دوم حرفام ،چند تا عکس گرفتم که براتون میذارم ببینین...

تصاویر در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:27  توسط   | 

 

انگار دور از خانه ام از ســـــالها قبل از زمان...

سوزنده دردی مانده در هر حفرهء قلبم نهان...

بس تازه بوی کهنگـــی از خانه مانده در سرم

اشــــــــــــــک و نگاه مادرم دنبالهء راهم روان...

انگار این جــــــا چون تنم تب کرده بدجوری هوا

گُــــــر میزند از اتش غــــــربت زمین و اسمان...

گویی دو چشـــــــم ادمی هر لحظه یاداور شوند

کاینجا غریبــــــــی و بسی نااشنا با این جهان...

انگار این گنبد دلـــش دائم پر از بغض است و ابر

هر دم ببارد همچو سیـــل باران تند و بی امان...

انگار دائم پشت ابر خورشـــــید مانده منـــــــتظر

بلکه بگردد چهره اش یک لحظه تابان و عیـــــان...

گویی که هر دم میکشد پر قلبم این سوی زمین

تا ان طرف ترها بسی از روی این خط کـــــمان...

انگار ساعت میرود انجا چو برق از پیش چــــشم

اینجا چو شمشیر ، عقربه هر دم کشد خط و نشان...

اینجا که دلتنگی بُود همچون غمم در جان ، و لــیک

لبخنـــــــــــــد مانده بر لبم شکر خدا هـم بر زبان...

رنگین بُود اینجا جهان اما سیـــــــاه و ان سپــــید

اندر وطن دارد خودش جوری دگر حال و بیـــــــان...

امّیـــــــــــد برگشتن ولی اســـــــــان تحمل میکند

ورنه تحمـــــــل کی توان سنگینی بار گــــــــــران...

راه نجات از غصــــــــه ام عمران قلب خسته است

این سان سلامت میرسم در موج بحـــــــر بیکران...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:42  توسط   | 

چند روزه که وارد این کشور شدم...تمام چیزها برام تازگی داره...

مردم ، محیط ، زبان ، و..و...

کشور جالبیه...ادمهای خوبی داره...اگه نیاز به راهنماییشون داشته

باشی اصلا دریغ نمیکنن...حتی کارشون رو میگذارن و میان باهات تا

راهنماییت کنن...

خب اوایل واسه ادم سخته ..مخصوصا اگه به زبان انگلیسی مسلط

نباشی...اما هر جوری که بود سعی کردم باهاشون ارتباط برقرار کنم...

اینجا ایرانی خیلی زیاده...و همشونم سعی میکنن به همدیگه برسن

یه ایرانی برامون توی یه هتل اپارتمان جایی اجاره کرد...یه جای ۶۰ --۷۰

متری جمع و جور...وسطای یه برج بلند مرتبه درست در مرکز کوالا لامپور...

تمام دور و بر رو برجای خیلی بلند احاطه کردن...شخصا اون طرفاش رو که

محیط قشنگ و طبیعت زیبایی داشت بیشتر می سندیدم اما اون جاها خونه هاش

چند خوابه و بزرگ بود و نمیشد زیاد روی امنیتش حساب باز کرد

پس به حرف پدرم گوش کردم و اون فرد ایرانی که برامون خیلی زحمت کشید

واقعا هر کاری رو برای راحتیمون انجام داد...خونه های اینجا اکثرا مبله و

دارای اثاثیه ضروری هست..البته باید خیلی چیزا رو اورده باشی یا اینجا بخری

مثل فرش و ...و...

اب و هواش گرم و بارونیه...بدون چتر نباید بری بیرون..چون یهو می بینی یه

بارون شدید گرفت و خیس خیست کرد و زود قطع شد...

غذاهاشم خیلی خیلی تنده...البته غذای اماده و ایرانی ام زیاده...ولی نمیدونم

چرا اصلا مزه نمیده...قول میدم وقتی برگردم اصلا برای غذاهای مامان ایراد نگیرم

میوه های متنوع و جالبی داره...تقریبا تمام چیزایی که بقیه جاها هست اینجا

پیدا میشه...فقط اینجا تلویزیونش ۵ تا کانال داره و بس ...اگر بخوای کانالهای بقیه

جاها رو ببینی باید پول بپردازی تا برات نصب کنن...کانالهای ایرانم که انگار اصلا

نمیگیره..باید احتمالا از اینترنت دانلود کرد و...

البته سرعت اینترنت اینجا فوق العاده است...چیزی که خیلی جالبه این هست که

فقط با یه تلفن زدن هر نوع خدماتی که بخوای سریع برات انجام میشه...

مثلا تا با یه شرکت اینترنتی تماس بگیری ، کارمندش رو میفرسته تا بسرعت برات

تمام چیزهای مورد نیاز رو بیاره و نصب کنه و ....بدون هزینه اضافی...

یا برای همین اجاره کردن خونه ، یه خانم مالزیایی تقریبا نصف یه روز کامل رو

همراه اون اقای ایرانی و پدرم اومد و چندین خونه نشونمون داد اونم با ماشین شخصیش

بدون اینکه ذره ای پول بگیره ....یا خم به ابرو بیاره...حتی اگر اجاره هم نکرده بودیم اصلا

اشکالی براش نداشت...خیلی خوش اخلاقن...

لباس پوشیدن خانمهاشونم جالب توجهه...هر کی هر جور بخواد میپوشه...

عده ای که مسلمون هستن با لباسهای پوشیده و مقنعه و عده ای که نیستن

به شکلهای متنوع و مختلف...

از تمام ادیان در اینجا می بینی ...یه معبد کنار هتل اپارتمانمون هست...بودایی هستن..

خیلی برام دیدنش جالبه...باید برم ببینم چیکار میکنن...

مسجدم اینجا هست و مثل مکه و خیلی از کشورها بجای سه بار

۵ بار اذان میگن...

چیزای جالب زیادی برای دیدن و یاد گرفتن هست...از الان دلم برای ایران یه ذره شده...

خوبه که قراره زود برگردم و مجددا بعد از یه مدت بیام اینجا و در امد و رفت باشم

وگرنه خیلی برام سخت میشد..خصوصا که بابا ظرف هفته اینده برمیگردن و

گمانم اون موقع خیلی تنها بشم...

ولی خوبه که این اینتر نت و تلفن و ..و...هست....بازم  می نویسم...

فعلا

حتی در ان سوی جهان ، حرفم فقط ایران بُود...

هرکو نخواهد عزتش ، پس خانه اش ویران بود...

هم اسمانش هم زمین هم باد و باران نمیــــن

مهرش به دل باشد عجین تا در بدن ها جان بود...

 

دریا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:7  توسط   | 

ای کاش سرنوشتم این سان نبود مادر...

ای کاش خانه ام نیز ویران نبود مادر...

ای کاش این چنین که دانی دلیل ان را

این کوچه ها برایم زندان نبود مادر...

ای کاش پا بدین جا هرگز نمی نهادم

چون در ره مجازی سامان نبود مادر...

غم در میان چشمت اتش به خرمنم زد

ای کاش دیده هایت گریان نبود مادر...

ای کاش میشد امشب این سینه میشکافید

این بغض در میانش پنهان نبود مادر...

ای کاش خوانده بودی امشب ز چشم خیسم

دل کندن از کنارت اسان نبود مادر...

ای کاش قلب دریا امواج غم نمی داشت

این قدر جزر و مد و طوفان نبود مادر...

 

دریا

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:35  توسط   | 

سلام

این روزا از بس حرف از سیاه و سفید زده میشه ادم واقعا می مونه که چرا دنیا این جوری شده...

مگه دنیا رو باید با رنگ ها سنجید ؟

این دنیا پره از رنگاهی سیاه و سفید و خاکستری و رنگای شاد و مختلف...

کی می تونه ادعا کنه که دنیا فقط باید سپید باشه

و بس و سیاهی رو باید کنار گذاشت؟

اگه دائم توی یه فضای سپید راه برین ایا چشمتون اذیت نمیشه؟

یا برعکس

اگه دنیاتون دائما سیاه باشه و تیره و تار ایا غمگین نمی شین؟

یا اصلا همش خاکستری باشه....اصلا نمیشه تصور دائمی اش رو داشت

یا اصلا همش رنگای شاد باشه...بالاخره گاهی ادم نیاز داره

رنگایی مثل فقط سیاه یا سفید یا خاکستری رو بجای شاد ببینه...

اینا واقعیته و احدی نمیتونه انکارش کنه...و تعصبم نداره...

سفید و سیاه....درسته از روز ازل مقابل همدیگه بودن

ولی معتقدم یه جاهایی با همدیگه اشتی داشتن که خاکستریشم

می بینیم...غیر ممکنه نبوده باشه...

و البته رنگای شاد ...

خداوند هر چیزی رو که در این دنیا قرار داده براش یه دلیلی داشته...

بیاییم این دلایل و خاصیت وجودی سیاه و سفید و خاکستری و

بقیه رنگا رو بفهمیم نه اینکه از اصل ماجرا دور بشیم و بجای اون

دنبال یافتن رنگ بهتر باشیم

حالا ممکنه در مناسبات این دنیا و در بازیهای دوران

باالاجبار قرار باشه انتخاب محدودی وجود داشته باشه اما

شخصا هرگز فکر نمیکنم که سیاه یا سفید یا خاکستری یا رنگی

هر کدوم بر اون بعدی ارجح باشه...

مثل این هست که بگیم ایا بین اعداد کدوم بر اون مزیت داره

این نابجاترین سوالیه که ممکنه پرسیده بشه

اعداد در کنار یکدیگر یه دنیا رو میسازن و هر کدوم بدون اون اصلا قابل تصور نیستن...

هر چیزی که خدا بیافرینه زیباست...

پس

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۷

۸

۹

...با دنیای سپید ...سیاه...خاکستری...و رنگارنگ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:13  توسط   | 

 

بحـــــــــری اندر کوزه جا شد جالب است...

موجی از عمقش به پا شد جالـــــب است...

کــــــوزه از گــــِــل بود و ادم هم ز گـــــِـــل

تا که عشق امد حــوا شد جالــــــب است...

نم نمــــــک میرفت از ان کوزه نمــــــــــک

زان نمک شیرین سرا شد جالــــــب است...

کــــــوزه غلطـــــید و به دنــــــبالش روان

تشنـــــگانی از قفـــا شد جالـــــب است...

کــــــوزه بشکــــست و از ان قلبی برون

گفته شد رفع بــــلا شد جالــــــب است...

زنده شد عالَم  جـــــهان شد غرق عشق

گرچه این دریا فــــــدا شد جالـــب است...

 

                                                اعظم شادکام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 0:48  توسط   | 

روزها میرن و میان و عمر شتابان میگذره...یه سال بزرگتر شدم ...

به پشت سرم که نگاه میکنم یه عمر پر تلاطم رو می بینم که از هر ثانیه اش و هر لحظه اش

خاطره ها در ذهنم نقش بسته...گاهی خوش و گاهی اون قدر بد که میگم

ایکاش اون بخش از حافظه ام رو برای همیشه از دست میدادم...

از زمان بچگیمو بخاطر میارم ..از اولین روزهایی که در ذهنم مونده...از اولین مدرسه رفتن

از اولین شعر...از اولین مدرک تحصیلی...از تمام چیزها...

و فقط حسرت روزهای رفته رو میخورم...نه بخاطر اینکه لذتی از اون روزها

نبردم...بلکه بخاطر اینکه چه زمانهایی رو از دست دادم که هر ثانیه اش میتونست چقدر

توی این دنیا مفید باشه و نبود...

از اون زمانها تصمیم داشتم زبانهای مختلف دنیا رو یاد بگیرم ..وقتی بچه بودم

فکر میکردم تا روزی که زنده ام باید حداقل ۱۴ تا زبان زنده دنیا رو یاد بگیرم ...نمیدونم چرا

همش میگفتم ۱۴ تا ...ولی این هنوزم جزو ایده الهامه و اگر شرایطش

مهیا باشه و وقتش و عمر کفاف بده اینکارو میکنم...و چقدر میخواستم رشته های

زیادی که مورد علاقم بود بخونم ...همیشه میخواستم یه رشته از پزشکی

شیمی ، حقوق ، ژنتیک ، عمران ، الکترونیک ، فلسفه ، کامپیوتر ، هنر ، ادبیات ، نجوم

و اختر فیزیک ، موسیقی ، و روانشناسی و چند تا شبیه اینا رو اکادمیک بخونم...و

طعم واقعی درک اونچه در این دنیا در اطرافم میگذره رو حس کنم...

ولی حیف که عمرم با کاهلی گذشته و معلوم نیست از عمرم چقدر

باقی باشه و بتونم تا زمانیکه زنده ام به این چیزی که در ذهنمه و ارضام میکنه برسم یا نه

بخاطر مدرکش نیست...یه چیز درونیه...فقط یه چیز هست که باعث میشه یه کم

احساس خشنودی کنم ..و اونم اینکه در تمام زندگیم دانسته سعی در ازرده خاطر کردن افراد نکردم و

هرگز نیت شر نداشتم و تا در توان داشتم سعی کردم به ادما کمک کنم...نمیدونم شاید بقیه اینطور در

موردم فکر نکنن یا بعضی جاها از دستم ناراحت شده باشن ولی هرگز به اندازه سر سوزنی

در عمرم اگاهانه قصد ازار فردی رو نداشتم و اگرم چنین چیزی رخ داده یا ندانسته بوده

یا غیرعمد...و خوشحالم که هرگز از افراد نمیتونم کینه در درونم داشته باشم...

ناراحتیم از ادما بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشه...و زود میبخشم و فراموش میکنم...

نمیدونم ایا عمری باقی خواهد بود که سال اینده رو بازم روز تولدم

به امسالم نگاه کنم و ببینم راضی ام یا نه...

نگاه میکنم به پشت سرم هر سال میرود...

نهیب میزنم مخور افسوس که حال میـرود...

هر ســـــــــال میشوم پخته تر از زیر و بم امّا

باز می بینم که چه ناپختـــــــه کال میرود...

هر لحظه میزند به سرم از درونش فکـــــــــــر

فردا رسیده و چون حـــال میرود امال میرود...

صد غنچـــــه میکند به لبم صد غزل صد شعر

گاهی چنان عقیم ولی که زبــــان لال میرود...

اندیشـــــــه میکنم که تحمل بباید و صــــــبر

میدانم اینهمه از سرم قیل و قـــــال میرود...

گریــــــــــز میزند از هر کجا به هر کجا فکرم

میبندمش طناب به پا چو غــــــــزال میرود...

از خشم میتوفم و گه ناسزا به این تقـــــدیر

حسی بگویدم که ز غصـه مــــــنال میرود...

دریــــــــــــا شدی که به جزر و مد کنی عادت

موجی که همره حادثه در مثــــــال میرود...

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:1  توسط   | 

 

میرسد روزی که در یادم شــــــوند

گر چه اکنون رفته ترکم میکنـــند...

میرسد روزی که این دیوان شعـــر

خط به خطش خوانده درکم میکنند...

...

میرسد روزی که حتی استخـــوان

نرم نرمم گشــــته مانند غبــــار...

خفته ام در گوشه ای ارام و سرد

خفته ام یک گوشه مثل صد هزار...

...

میرســـد روزی که اوازم ز درد

مثل اوایی درون نــــی شود...

بر لب چوپانی از ســــوز و گداز

در میان گله ای هی هی شود...

...

میرسد روزی که باور میکنند

پاکی گفتار بی غلّ و غشم...

نابی این شعله های پر گداز

راز و رمز شعله های سرکشم...

...

میرسد روزی که از اینــــــدگان

اشک غم ریزد برای غربتــــــم...

میرسد روزی که این بغض بزرگ

سر برارد از درون تربتــــــــــم...

...

میرسد روزی که چون پیشینیان

بعد مرگـــــــــم ادمی والا شوم...

یا بقولی ادمی بی خــــــــاصیت

یا بتـــــــاریخ جهان رسوا شوم...

...

میرسد روزی که دیر است و زمان

گرد نسیـــان را نشانده روی گور...

گه به گاهـی خوانَد اسمم را تنی

خفتـــه اینجا یک زن سخت صبور...

...

یک زن تنــــها که هر انچه ســــــرود

مثل زخــــــمی شد به روی پیکرش...

مثل دریـــــایی که سوزد شوری اش

عمق فکر و ذهن و جسم و بسترش...

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:19  توسط   | 

برگ برگِ دفتر شعرم میانهء اتش بود...

غزلم ز حرارتش نشانهء اتش بود...

ورقِ پارهء دفترم نبود مدّ نظر

بخدا جگرم فقط  بهانهء اتش بود...

به فقیر ره عشق ز چه شهپری گفتند

ننوشتند درونم خزانهء اتش بود...

برایم غزل عشق و عاشقی خواندند

مرا که  وجودم ترانهء اتش بود...

ز نشستنم به سکون و ثبات منعم کردند

سری که بجای قدم روانهء اتش بود...

چه خنده دار دواییم به زخم سوخته زدند

چو  پهنهء بیحد دریا کرانهء اتش بود...

                                                 اعظم شادکام

 

دلم از خیلیا گرفته فقط همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:1  توسط   | 

این شب قدرم گذشت

تا چی برامون رقم خورده باشه

مرگ یا زندگی ...تندرستی یا بیماری...غربت یا وطن...فقر یا ثروت...و...و...

کاش بهترین ها برای تمام انسانها رقم خورده باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 5:32  توسط   | 

روزگاری هر که عاقل بود مجنون نام شد...

دلشکستن رسم مردان گشت و قانون نام شد...

هر که راهش راست بود و کژ نرفت و کژ نگفت

شیوه اش مذموم و راهش عکس و وارون نام شد...

تا دم از عشق و وفا زد یا محبت یا نیاز

ان ربوبی وش مجازی نام و مفتون نام شد...

گر ز غمهای زمان چشمش به سرخی مینمود

دیده اش جام می و میخوار و میگون نام شد...

گر تراوید از درون سینه اش خون تا برون

گرگ و یوسف کش زلیخا گشت و مظنون نام شد...

 

                                                      اعظم شادکام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:24  توسط   | 

سفری در پیش دارم که در اون میخوام خیلی از شهرها رو ببینم...جاهایی رو که پدر و مادرم در اون جاها کار کردن

...اونها جزو سپاه دانش بودن و مدیر مدرسه...جاهای زیادی رو دیدن...مراغه ...سردشت...خرمشهر...اصفهان ...و بیشتر دوران سپاه دانشیشون رو در اون سالها در نایین و خور بیبانک و انارک گذروندن...دلم میخواد این جاها رو ببینم...ولی فکر میکنم الان هوا خیلی گرم باشه...اون موقعها با برادر بزرگم بدجوری پدر و مادرم رو توی اون کویر به دردسر انداخته بودیم...از خاطرات اون وقتها مرتب تعریف میکنن...

اینکه چقدر بی ابی سخت بوده و مردم محل از روی لطف برای مدیر مدرسه اب فراهم میکردن...از اینکه اون قدر اون جاها زلزله خیز بوده که روزای اول اقامتشون میدیدن که دائم از سقف و در و دیوار خرده های شن میریزه...از وفور حشرات و مار و عقرب که از ترس اونها جرات نمیکردن روی زمین بخوابونندمون و یا توی گهواره یا توی طاقچه میگذاشتنمون...از لهجه محلی اونجا ...و عادات غذایی اون مردمان...

از جاهای دیدنی اونجا مثل عروسان که تفرجگاهشون بوده...از گردنه های زنجیرگاه و از چاملک و بافرون و زرگراباد و اسماعیلون و...

وقتی پای صحبتاشون می نشینیم ، تعجب می کنیم که چطور در اون شرایط سخت دوام اوردن...

از اینکه بارها در طوفان شن گیر کردن و ماشینشون زیر خروارها شن گیر کرده و فقط مثل معجزه نجات پیدا کردن...یا از سالی تعریف میکنن که بعد از سالها در اون کویر برفی به شدتی باریده بود که دربهای ماشین بسته شده بود و تنها چند راننده رهگذر اونها رو نجات داده بودن...از تصادفهایی که در این مسیرها کردن تا لبه پرتگاه و لحظه هایی که در حال سقوط در دره بودن و..و...

اون قدر داستانهای جالب و اتفاقات هیجان انگیز و بی نظیر در زندگیشون افتاده که ادم واقعا این دوره براش ملموس نیست...

هنوز گاهی در بانک یا اداراتی که مراجعه میکنم بعضیها فامیلم رو که میشنون میپرسن چه نسبتی با اون مدیر مدرسه داری که سالها ÷یش در اون نقطه مشغول بکار بوده ....و چقدر جالبه که بعد از سالها با والدینم تماس میگیرن و تجدید خاطرات میکنن...

پای حرفای بزرگترا که می نشینی چه چیزای جالبی که نمیشنوی...

ولی فکر میکنم بچه های این دوره هرگز نمیتونن چنان چیزهایی رو تحمل کنن..

کاش در سفرم بتونم اون جاها رو ببینم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:44  توسط   | 

سفری در پیش دارم که در اون میخوام خیلی از شهرها رو ببینم...جاهایی رو که پدر و مادرم در اون جاها کار کردن

...اونها جزو سپاه دانش بودن و مدیر مدرسه...جاهای زیادی رو دیدن...مراغه ...سردشت...خرمشهر...اصفهان ...و بیشتر دوران سپاه دانشیشون رو در اون سالها در نایین و خور بیبانک و انارک گذروندن...دلم میخواد این جاها رو ببینم...ولی فکر میکنم الان هوا خیلی گرم باشه...اون موقعها با برادر بزرگم بدجوری پدر و مادرم رو توی اون کویر به دردسر انداخته بودیم...از خاطرات اون وقتها مرتب تعریف میکنن...

اینکه چقدر بی ابی سخت بوده و مردم محل از روی لطف برای مدیر مدرسه اب فراهم میکردن...از اینکه اون قدر اون جاها زلزله خیز بوده که روزای اول اقامتشون میدیدن که دائم از سقف و در و دیوار خرده های شن میریزه...از وفور حشرات و مار و عقرب که از ترس اونها جرات نمیکردن روی زمین بخوابونندمون و یا توی گهواره یا توی طاقچه میگذاشتنمون...از لهجه محلی اونجا ...و عادات غذایی اون مردمان...

از جاهای دیدنی اونجا مثل عروسان که تفرجگاهشون بوده...از گردنه های زنجیرگاه و از چاملک و بافرون و زرگراباد و اسماعیلون و...

وقتی پای صحبتاشون می نشینیم ، تعجب می کنیم که چطور در اون شرایط سخت دوام اوردن...

از اینکه بارها در طوفان شن گیر کردن و ماشینشون زیر خروارها شن گیر کرده و فقط مثل معجزه نجات پیدا کردن...یا از سالی تعریف میکنن که بعد از سالها در اون کویر برفی به شدتی باریده بود که دربهای ماشین بسته شده بود و تنها چند راننده رهگذر اونها رو نجات داده بودن...از تصادفهایی که در این مسیرها کردن تا لبه پرتگاه و لحظه هایی که در حال سقوط در دره بودن و..و...

اون قدر داستانهای جالب و اتفاقات هیجان انگیز و بی نظیر در زندگیشون افتاده که ادم واقعا این دوره براش ملموس نیست...

هنوز گاهی در بانک یا اداراتی که مراجعه میکنم بعضیها فامیلم رو که میشنون میپرسن چه نسبتی با اون مدیر مدرسه داری که سالها ÷یش در اون نقطه مشغول بکار بوده ....و چقدر جالبه که بعد از سالها با والدینم تماس میگیرن و تجدید خاطرات میکنن...

پای حرفای بزرگترا که می نشینی چه چیزای جالبی که نمیشنوی...

ولی فکر میکنم بچه های این دوره هرگز نمیتونن چنان چیزهایی رو تحمل کنن..

کاش در سفرم بتونم اون جاها رو ببینم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:44  توسط   | 

مثل هر شب این چنین حالم پریشان گشته باز

نیمه شب اوارهء کوه و بیابان گشته باز

 

شب چه دارد در درون ، حالی به حالی میکند

کم نبودستم جنون اما فراوان گشته باز

 

حال شیدایی که پنهان بود و در باطن پدید

پیش دنیایی چه باک امشب نمایان گشته باز

 

کودک عشقی که می پروردمش در اندرون

سر نیاورده برون ، سوی دبستان گشته باز

 

می فشردم در صدف ، غم را به کنج قلب اگر

کار دنیا بین به جای دُرّ برلیان گشته باز

 

اشک گرمم همچو الماسی روان از کنج چشم

تیره قلبم را ببین ، امشب فروزان گشته باز

 

رهزنان ، دل را فقط در نیمه شب ها می برند

قلبم امشب همره و هم دست دزدان گشته باز

 

باری از غم در درون سینه ام بوده است چو کوه

مثل کاه این کوه غم ، در دست طوفان گشته باز

 

روزی این زنجیر محکم ،  بسته بود این پای دل

عاشقان ، دیوانه امشب سوی زندان گشته باز

 

رفته اعظم سوی میخانه که میخواری کند

گرچه گریان رفته ، اما مست و خندان گشته باز

 

اعظم شادکام

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:21  توسط   | 

 

خوب می بینم هر انچه بگذرد دور و برم...

روبرویم  یا کنارم یا که در پشت سرم...


لیکن ارامم چنین سردم چنان بی های و هوی

گویی از گوش و دو چشمم ، از ازل کور و کرم...


رفته عمری ، پس نفهمید ، اخر از حالم تنی

بر که دل دادم ، و یا ، از که به که عاشقترم...


قلب صافم را چنان بیروح و حالت خوانده اند

گفته اندم  بی شک از ، اعقاب سنگ مرمرم...


گه چو سنگم خوانده گاهی همچو خاری در مثل

لیکن از قلب و درون ، از برگ گل نازکترم...


بحر عشقم ، با محبت ، جمع عاشق را چو شمع

گرچه من  تنهاترین ، در جمع صدها اخترم...


............................................................


مثل همیشه دوری و لحظه شکار میکنی...

انهمه یار و اشنا ، پی ات قطار میکنی...


گر به شکار نامدی ، از چه کمین نموده ای؟

در پی اهوان بگو ، پس تو چه کار میکنی؟


به هر دو چشم خیره ای ، سوی شکار خود چرا؟

یک به یک قدم از او از چه شمار میکنی؟


یک نظر این طرف کنی ، یک نظر ان طرف گهی

به این دو سویه حالتت ، حیله به کار میکنی؟


گر که شکارچی تویی ، از چه چو میرسد به تو

لحظه ای ان شکار تو ، قصد فرار میکنی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 4:2  توسط   |